درد دلهای معشوقی که خودش را سوزاند.

خودم را سوزاندم.تنها کاری که میتوانستم انجام دهم. زندگیم را پایان دادم تا شاید او بفهمد که دارد زندگی می کند. من که راحت شدم ولی او را نمی دانم. راحت شدم از اینکه زندگیش را بیشتر از این خراب نکردم. او جنون داشت و من چیزی نمی توانستم بگویم. از وقتی با من آشنا شد دیگر مثل قبل به خانواده اش نمی رسید. این را از زبان خانواده اش شنیدم. آنها گاهی به من توهین می کردند آن هم بخاطر عشق بی حد و اندازه ی او نسبت به من. هیچ وقت نفهمیدم گناه من چه بود. او دوست داشت همیشه با من باشد، با من بخندد، با من بیرون برود،با من بازی کند و با من بخوابد. شاید همه اینها بخاطر این بود که هر چه میخواست را فراهم میکردم. گاهی چیزهای خوب و گاهی چیزهایی که به زبان آوردنش هم سخت است. حالا با مرگ من خیلی چیزها تغییر خواهد کرد. حتما بدون من به او سخت خواهد گذشت. سخت خواهد گذشت چون دردناک جدا شدیم، چون خاطره ای تلخ بین دفتر روزگارش شدم.اما زود فراموش خواهم شد. آتش این عشق با آمدن عشقی جدید حتما خاموش خواهد شد. این خاصیت شما انسان هاست و ما "موبایل ها" اینگونه نیستیم.




محمد کفشدوز


/ 0 نظر / 42 بازدید