شاید برای شما هم اتفاق بیفتد.(داستانک)

دیر وقت بود که مرد جوان وارد خانه شد. بعد از سلام و احوالپرسی به همسرش گفت:" شامم رو بیار توی اتاق " و رفت به اتاقش که حالا دفتر کار دومش شده بود.

چند دقیقه بعد زن با یک سینی که غذا و نوشیدنی داشت وارد اتاق شد. سینی را کنار میز گذاشت. دور و بر بهم ریخته اتقاق را نگاهی کرد و گفت:"عزیزم چند دقیقه وقتت رو به من میدی؟ چیزی باید..."

مرد همان طور که به صفحه رایانه اش خیره بود و دستش روی صفحه کلید حرکت میکرد حرف همسرش را قطع کرد که :" خودت میدونی وقت ندارم. سرم شلوغه. هر چی خودت و بچه لازم دارین مثل همیشه توی لیست بنویس تا براتون فراهم کنم."

زن دیگر ادامه نداد و از اتاق خارج شد. 

صبح روز بعد وقتی جوان می خواست سر کار برود لیست مایحتاج خانه را برداشت. بعد از خواندن آن تلفن همراهش را از جیبش در آورد و شماره ای را گرفت:" سلام، امروز برام مرخصی رد کنید. بعد توضیح میدم" و تلفنش را قطع کرد. 

دوباره برگه را بالا گرفت و خواند. همسرش در لیست مایحتاج نوشته بود" فقط توجه نیاز داریم"


محمد کفشدوز


من در اینستا:

mohammadkafshdooz


/ 0 نظر / 212 بازدید