جوان عاشق (حکایت طنز)

جوانی را حکایت کنند که مادر را گفت:" ماه رویی مرا پریشان خاطر کرده و خواهم که او را اختیار کنم، و تو آن کن"

مادر از باب نصیحت سخنی راند و در وی اثر نکرد. به مجلس درآمدند و مادر تشتی آب طلبید. دختر را خواست که آبی به روی زند و چون آن کرد، رنگی به روی نماند.

پسر چشم همی مالید که مباد در خوابست. مادر او را گفت:" فرزندم دست به گیرنده ات مزن که خطا از فرستنده است"


گر تو خواهی که دلبری گیری

دل به رویش مبند و در رنگش

گر که رنگش رود به آبی چند

میزنی آن زمان تو با سنگش


آورده اند که زآن پس جوان تشتی آب بدست گرفت و در شهر پی معشوق حقیقی همی گشت.


محمد کفشدوز




/ 2 نظر / 118 بازدید
melkemashhad

سوئیت اپارتمان خلفایی مشهد نزدیک حرم 8 دقیقه پیاده روی امام رضا (ع) 5 اتاق های 2 تخت نفری 25.000 تومان اتاق های سه تخت نفری 20.000 تومان اتاق های 4 تخت نفری 20.000 تومان شماره تماس: 05138927528 09105541626 ادامه مطلب: http://yon.ir/wNnPo

samsung-saba

سلام!!! مطالب خوبی داری اگه تمایلی به تبادل لینک داری پیام بده